چند شعر از رهی معیّری
●سوزد مرا سازد مرا
ساقی بده پیمانهای ز آن می که بیخویشم کند
بر حسن شورانگیز تو عاشقتر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که میخواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطانِ درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستانَد ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بداندیشم کند
●رسوای دل
همچو نی مینالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغِ پیدا ساختم
سوختم از داغ ناپیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفانزا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وایِ من
غم اگر از دل گریزد وایِ دل
ما ز رسوایی بلندآوازهایم
ناموَر شد هر که شد رسوای دل
خانهی مور است و منزلگاهِ بوم [بوم: جغد]
آسمان با همتِ والای دل
گنجِ مُنعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
●تشنهی درد
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
وگر پرسی چه میخواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم
نمیخواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوشلب در ساغرم خونابه میریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
به سودای مُحالم ساغرِ می خنده خواهد زد
اگر پیمانهی عیشی در این ماتمسرا خواهم
نیابد تا نشان از خاک من آیینهرخساری
رهی خاکستر خود را همآغوش صبا خواهم
● خندهی برق
سزای چون تو گلی گرچه نیست خانهی ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانهی ما
تو ای ستارهی خندان کجا خبر داری؟
ز نالهی سحر و گریهی شبانهی ما
چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانهی ما
نوای گرم نی از فیض آتشیننفسی است
ز سوز سینه بود گرمی ترانهی ما
چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانهی ما
به خندهرویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خندهزنان سوخت آشیانهی ما
●نغمهی حسرت
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم
گِردِ آن شمعِ طرب میسوختم پروانهوار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم
آتشم بر جان ولی از شِکوِه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شُکر سر بر آستانی داشتم
در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم
درد بیعشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم
بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمهها بودی مرا تا همزبانی داشتم
● کوی رضا
تا دامن از من کشیدی ای سروِ سیمینتنِ من
هر شب ز خونابهی دل پُر گل بود دامن من
جانا رُخَم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی
دانم چهها کرد خواهی ای شعله با خرمن من
بنشین چو گل در کنارم تا بشکفد گل ز خارم
ای روی تو لالهزارم وی موی تو سوسن من
ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو
دست من و دامن تو اشک غم و دامن من
من کیستم؟ بینوایی با درد و غم آشنایی
هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیرامُنِ من
قسمت اگر زهر اگر مُل بالین اگر خار اگر گل [مل: شراب]
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من
گر باد صَرصَر غباری انگیزد از هر کناری [صرصر: باد تند و شدید]
گَردِ کدورت نگیرد آیینهی روشن من
تا عشق و رندی است کیشم یکسان بود نوش و نیشم
من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من
ملک جهان تنگنایی با عرصهی همت ما
خُلدِ برین خارزاری با ساحت گلشن من
پیرایهی خاک و آبم روشنگر آفتابم
گَنجم ولی در خرابم ویرانهی من تن من
ای گریه دل را صفا ده رنگی به رخسار ما ده
خاکم به باد فنا ده ای سیل بنیانکنِ من
وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن
تا بر دلم رحمت آرد صیادِ صیدافکنِ من
● حصار عافیت
نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟
به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟
سرای خانهبهدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بیآشیان چه خواهد کرد؟
ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را؟
شراب با من افسردهجان چه خواهد کرد؟
مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟
به باغ خُلد نیاسود جان عِلویِ ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟
صفای بادهی روشن ز جوش سینهی اوست
تو چارهساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟
به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟
● گنجینهی دل
چشم فروبسته اگر وا کنی
در تو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر، نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تو نیست
از تو بود راحتِ بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو
همدم خود شو که حبیبِ خودی
چارهی خود کن که طبیبِ خودی
غیر که غافل ز دل زارِ توست
بیخبر از مصلحت کار توست
برحذر از مصلحتاندیش باش
مصلحتاندیشِ دلِ خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بیخبر از خویش چرایی چرا؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دامِ رهِ او شده است
تا ره غفلت سِپَرَد پای تو
دام بود جای تو، ای وایِ تو
خواجهی مُقبل که ز خود غافلی [مقبل: خوشبخت]
خواجه نهای بندهی نامقبلی
از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی به خدایی رسی
پیرِ تهیکیسهی بیخانهای
داشت مکان در دل ویرانهای
روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خاکدان
چون پری از دیدهی مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم و رنج بود
گنجصفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج که در خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج [فاقه: فقر]
مَردِ گدا مُرد و نهان ماند گنج
ای شده نالان ز غم و رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو
مایهی امید مدان غیر را
کعبهی حاجات مخوان دِیر را [دیر: صومعه، محل عبادت راهبان]
غیر ز دلخواهِ تو آگاه نیست
ز آنکه دلی را به دلی راه نیست
خواهشِ مرهم ز دلِ ریش کن [ریش: زخمی]
هر چه طلب میکنی از خویش کن
مهرماه 1328
●شبي در حرم قدس
ديده فرو بستهام از خاکيان
تا نگرم جلوهی افلاکيان
شايد از اين پرده، ندایی دهند
يک نفسم راه به جایی دهند
اي که بر اين پردهی خاطرفريب
دوختهاي ديدهی حسرت نصيب
آب بزن، چشم هوسناک را
با نظرِ پاک ببين، پاک را
آنکه در اين پرده گذر يافته است
چون سحر از فيض نظر يافته است
خوي سحرگير و نظرپاک باش
راز گشايندهی افلاک باش
خانهی تن، جايگاه زيست نيست
درخور جانِ فلکي نيست نيست
آنکه تو داري سر سوداي او
برتر از اين پايه بود جاي او
چشمهی مسکين نه گهرپرور است
گوهر ناياب، به دريا در است
ما که بدان دريا پيوستهايم
چشم ز هر چشمه فرو بستهايم
پهنهی دريا چو نظرگاه ماست
چشمهی ناچيز نه دلخواه ماست
پرتو اين کوکب رخشان نگر
کوکبهی شاه خراسان نگر
آينهی غيبنما را ببين
تَرکِ خودي گوی و خدا را ببين
هرکه بر او نور «رضا» تافته است
در دل خود، گنج رضا، يافته است
سايهی شه، مايهی خرسندي است
مُلک «رضا» مُلک رضامندي است
کعبه کجا؟ طوف حريمش کجا؟
نافه کجا، بوي نسيمش کجا؟
خاک ز فيض قدمش، زر شده
وز نفسش، نافه معطر شده
من کيام؟ از خيل غلامان او
دست طلب سوده به دامان او
ذرهی سرگشتهی خورشيد عشق
مرده، ولي زندهی جاويد عشق
شاه خراسان را، دربان منم
خاکِ درِ شاهِ خراسان منم
چون فلک آیین کهن ساز کرد
شيوهی نامردمي آغاز کرد
چارهگر از چارهگري بازماند
طاير انديشه ز پرواز ماند
با تن رنجور و دل ناصبور
چاره از او خواستم از راه دور
نيم شب از طالع خندان من
صبح برآمد ز گريبان من
رحمت شه، درد مرا چاره کرد
زندهام از لطف، دگرباره کرد
بادهی باقي به سبو يافتم
وين همه از دولت او يافتم
مشهد اول تيرماه ١٣٤٧
●راز شب
شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش
گفتمش: ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسهی ما را که دید؟
قصهپردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود
غنچهی خاموش او چون گل شکفت
بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت
باخبر از راز ما گردید شب
بوسهای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت
گفت قایق هم به قایقبان خویش
آنچه را بشنید از یاران خویش
مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را
لا جرم فردا از آن راز نهفت
قصهگویان قصهها خواهند گفت
زن به غَمّازی دهان وا میکند [غمّازی: سخنچینی]
راز را چون روز افشا میکند
مردادماه 1328
●حق رأی
جان بابا، هر شب این دیوانهدل
با من شوریدهسر در گفتوگوست
کز چه دارد، مرد عامی حق رأی
لیک زن با صد هنر محروم از اوست
مرد و زن را در طبیعت فرق نیست
فرقشان در علم و فضل و خلقوخوست
مرد نادان در شمار چارپاست
مغز خالی کمبهاتر از کدوست
بانوی عالم به از بیمایه مرد
«دشمن دانا به از نادان دوست»
خار و خس را، چون در این گلشن بهاست
گل چرا بیقدر با صدرنگ و بوست
از چه حق رأی دادن نیستش
آنکه جان را گر بگیرد حق اوست
1322
●سوارکاران
آن شنیدستم که در میدان «کورس»
بانوان چابکسواری میکنند
گرد میدان از سحر تا شامگاه
پویه چون باد بهاری میکنند
تا فرا آید زمان امتحان
روز و شب ساعتشماری میکنند
تا جوایز قسمت آنان شود
یکّهتازان بیقراری میکنند
مردکی گفتا که زنها بیثمر
سوی میدان رهسپاری میکنند
چون ز آداب سواری عاریاند
بهرهی خود شرمساری میکنند
گفتمش بر دوش مردان سالهاست
کاین جماعت خرسواری میکنند