چند شعر از شفیعی کدکنی
● دیباچه
بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
كه باغها همه بیدار و باروَر گردند
بخوان، دوباره بخوان، تا كبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سكوت
كه موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد
پیام روشن باران،
ز بامِ نیلی شب،
كه رهگذار نسیمش به هر كرانه برد.
ز خشكسال چه ترسی؟!
ـ كه سد بستی بستند:
نه در برابر آب،
كه در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور ...
در این زمانه ی عسرت،
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
كه از معاشقهی سرو و قُمری و لاله
سرودها بسرایند ژرفتر از خواب
زلالتر از آب.
تو خامُشی، كه بخواند؟
تو میروی، كه بماند؟
كه بر نهالك بیبرگ ما ترانه بخواند؟
از این گریوه به دور، [گریوه: تپه، کوه پست]
در آن كرانه، ببین:
بهار آمده،
از سیمِ خادار گذشته.
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست!
هزار آینه جاریست.
هزار آینه اینك، به همسرایی قلبِ تو میتپد با شوق.
زمین تهیست ز زندان،
همین تویی تنها
كه عاشقانهترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:
«حدیث عشق بیان كن بدان زبان كه تو دانی»
● کوچ بنفشهها
در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشههای مهاجر
زیباست
در نیمروز روشن اسفند
وقتی بنفشهها را از سایههای سرد
در اطلسِ شمیمِ بهاران
با خاک و ریشه
ـ میهنِ سیّارشان ـ
در جعبههای کوچک چوبی
در گوشهی خیابان میآورند
جوی هزار زمزمه در من
میجوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشهها
در جعبههای خاک
یک روز میتوانست
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست،
در روشنای باران
در آفتاب پاک
اسفند 1345
● خوشا پرنده
خوشا پرنده که بیواژه شعر میگوید
گذر به سوی تو کردن ز کوچه ی کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه ی آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بیواژه شعر میگوید
ز کوچه ی کلمات
عبور گاری اندیشه است و سدّ طریق
تصادفاتِ صداها و جیغ و جار حروف
چراغِ قرمزِ دستور و راهبند حریق
تمام عمر بکوشم اگر شتابان، من
نمیرسم به تو هرگز ازین خیابان، من
خوشا پرنده که بیواژه شعر میگوید
● آرزو
به جان جوشم که جویایِ تو باشم
خَسی بر موجِ دریای تو باشم
تمام آرزوهایِ منی، کاش
یکی از آرزوهای تو باشم
مشهد 1337
●پرسش
گیرم که این درخت تناور
درقلهی بلوغ
آبستن از نسیم گناهی است
اما
ای ابرسوگوار سیهپوش
این شاخهی شکوفه چه کرده ست؟
کاینسان کبود مانده و خاموش
گیرم خدا نخواست که این شاخ
بیند ز ابر و باد نوازش
اما
این شاخهی شکوفه که افسرد
ـ از سردی بهار
با گونهی کبود ـ
آیا چه کرده بود؟
مشهد، اسفند 1343
● سفرنامهی باران
آخرین برگِ سفرنامهی باران
این است:
که زمین چرکین است
● در این شبها
برای م. امید
در این شبها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد
در این شبها
که هر آینه با تصویر بیگانهست
و پنهان میکند هر چشمهای سرّ و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار تویی تنها که میخوانی.
تویی تنها که میخوانی
رثایِ قتلِ عام و خونِ پامالِ تبارِ آن شهیدان را
تویی تنها که میفهمی
زبان و رمزِ آوازِ چگورِ نااُمیدان را.
بر آن شاخِ بلند
ای نغمهسازِ باغِ بیبرگی!
بمان تا بشنوند از شورِ آوازت
درختانی که اینک در جوانههای خُردِ باغ در خوابند
بمان تا دشتهایِ روشنِ آیینهها، گلهای جوباران
تمامِ نفرت و نفرینِ این ایامِ غارت را
ز آوازِ تو دریابند.
تو غمگینتر سرودِ حسرت و چاووش ِاین ایام.
تو بارانیترین ابری که میگرید
به باغِ مزدک و زرتشت.
تو عصیانیترین خشمی که میجوشد
ز جام و ساغرِ خیام.
در این شبها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش میترسد
و پنهان میکند هر چشمهای سِرّ و سرودش را
در این آفاقِ ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که میخوانی.
22/6/1346
● سفر بهخیر
ـ «به کجا چنین شتابان؟»
گَوَن از نسیم پرسید [گون: گیاهی خاردار که از آن کتیرا میگیرند]
ـ «دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟»
ـ «همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم...»
ـ «به کجا چنین شتابان؟»
ـ «به هر آن کجا که باشد بهجز این سرا سرایم»
ـ «سفرت بهخیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت بهسلامتی گذشتی
به شکوفهها، به باران
برسان سلام ما را»
● حتی به روزگاران
ای مهربانتر از برگ در بوسههای باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینهی نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستارهباران
بازآ که در هوایت خاموشیِ جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایهبرگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی: «به روزگاری مهری نشسته» گفتم:
«بیرون نمیتوان کرد حتی به روزگاران»
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان، سرخیلِ شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
این نغمهی محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
تهران 1348
● غزلی در مایهی شور و شکستن
نفسم گرفت از این شب در این حصار بشكن
در این حصار جادویی روزگار بشكن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون، صلابت صخره ی كوهسار بشكن
تو كه ترجمان صبحی به ترنّم و ترانه
لب زخمدیده بگشا صف انتظار بشكن
«سر آن ندارد امشب كه برآید آفتابی؟»
تو خود آفتاب خود باش و طلسمِ كار بشكن
بسرای تا كه هستی، كه سرودن است بودن
به ترنّمی دژِ وحشتِ این دیار بشكن
شب غارت تتاران همه سو فكنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشكن
ز برون كسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ، سپهِ تَتار بشكن [تتار: مغول]
اکسفورد، ژانویهی 1975
● گمشده
طفلی به نام شادی دیری است گمشده است
با چشمهای روشن برّاق
با گیسوی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
● دست کمک
اگر نامهای مینویسی به باران
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا از دل کاهدود و غباران.
اگر نامهای مینویسی به خورشید
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا، زین شب سرد و نومید .
اگر نامهای مینویسی به دریا
سلام مرا نیز بنویس
سلام مرا ،
با «اگر»، «آه»، «آیا».
به مرغان صحرا ، در آن جستوجوها
سلام مرا نیز بنویس
اگر نامهای مینویسی
سلامی پر از شوق پرواز
از روزنِ آرزوها.
● غزلی برای گل آفتابگردان
نَفَسَت شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آبها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همّتی شگرف است تو را در این میانه
تو همه در این تکاپو
که حضورِ زندگی نیست
به غیرِ آرزوها
و به راهِ آرزوها،
همه عمر،
جستوجوها.
من و بویهی رهایی،
وَگَرَم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جستوجو
وگرچند رسیدنی نباشد.
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحادِ معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!
● برگ بیدرخت
گر درختی از خزان بیبرگ شد
یا کرخت از سورتِ سرمای سخت
هست امّیدی که ابرِ فرودین
برگها رویانَدَش از فرّ بخت
بر درخت زنده بیبرگی چه غم؟
وای بر احوال برگِ بیدرخت!
12/6/1366