●        غمی غمناک

شب سردی است، و من افسرده‌. 
راه دوری است، و پایی خسته‌. 


تیرگی هست و چراغی مرده‌. 

می‌کنم، تنها، از جاده عبور: 
دور ماندند ز من آدم‌ها. 
سایه‌ای از سر دیوار گذشت، 
غمی افزود مرا بر غم‌ها


فکر تاریکی و این ویرانی 
بی‌خبر آمد تا با دل من 
قصه‌ها ساز کند پنهانی‌. 

نیست رنگی که بگوید با من 
اندکی صبر، سحر نزدیک است‌: 
هردم این بانگ برآرم از دل: 
وای، این شب چقدر تاریک است‌! 

خنده‌ای کو که به دل انگیزم؟ 
قطره‌ای کو که به دریا ریزم؟ 
صخره‌ای کو که بدان آویزم؟ 

مثل این است که شب نمناک است‌. 
دیگران را هم غم هست به دل‌، 
غم من، لیک‌، غمی غمناک است

 

●        روشنی، من، گل، آب

ابری نیست.
بادی نیست‌. 


می‌نشینم لب حوض‌: 
گردش ماهی‌ها، روشنی، من، گل، آب‌. 
پاکی خوشه‌ی زیست‌. 

مادرم ریحان می‌چیند. 
نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی‌ابر، اطلسی‌هایی تر. 
رستگاری نزدیک: لای گل‌های حیاط‌. 

نور در کاسه‌ی مس، چه نوازش‌ها می‌ریزد! 
نردبان از سر دیوار بلند، صبح را روی زمین می‌آرد. 
پشت لبخندی پنهان هر چیز. 
روزنی دارد دیوار زمان، که از آن، چهره‌ی من پیداست‌. 
چیزهایی هست، که نمی‌دانم‌. 
می‌دانم، سبزه‌ای را بکَنم خواهم مُرد. 
می‌روم بالا تا اوج، من پُر از بال و پرم‌. 
راه می‌بینم در ظلمت، من پر از فانوسم‌. 
من پر از نورم و شن 
و پر از دار و درخت‌. 


پرم از راه، از پل، از رود، از موج‌. 
پرم از سایه‌ی برگی در آب‌: 
چه درونم تنهاست‌.

 

●        و پیامی در راه

روزی 
خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد. 

در رگ‌ها، نور خواهم ریخت.
و صدا خواهم دَرداد: ای سبدهاتان پر خواب‌! سیب

                                   آوردم، سیب سرخ خورشید. 

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد. 
زن زیبای جُذامی را، گوشواری دیگر خواهم بخشید. 
کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ‌! 
دوره‌گردی خواهم شد، کوچه‌ها را خواهم گشت، جار

                                      خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم‌. 
رهگذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است‌، 
                                                کهکشانی خواهم دادش.
روی پل دخترکی بی‌پاست، دُبّ اکبر را بر گردن او 
                                                    خواهم آویخت‌. 
هرچه دشنام، از لب‌ها خواهم برچید. 
هرچه دیوار، از جا خواهم برکَند. 
رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند! 
ابر را، پاره خواهم کرد. 
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل‌ها را با عشق، 
                                   سایه‌ها را با آب، شاخه‌ها را با باد. 


و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه‌ی زنجره‌ها. 
بادبادک‌ها، به هوا خواهم برد. 
گلدان‌ها، آب خواهم داد. 

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت‌. 
مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهد آورد. 
خر فرتوتی در راه، من مگس‌هایش را خواهم زد. 

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت‌. 
پای هر پنجره‌ای، شعری خواهم خواند. 
هر کلاغی را، کاجی خواهم داد. 
مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک! 
آشتی خواهم داد.
آشنا خواهم کرد. 
راه خواهم رفت‌. 

نور خواهم خورد. 
دوست خواهم داشت‌.

 

●        در گلستانه

دشت‌هایی چه فراخ‌! 
کوه‌هایی چه بلند! 


در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد! 
من در این آبادی‌، پی چیزی می‌گشتم‌: 
پی خوابی شاید، 
پی نوری‌، ریگی‌، لبخندی‌. 

پشت تبریزی‌ها 
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد. 

پای نی‌زاری ماندم‌، باد می‌آمد، گوش دادم‌: 
چه کسی با من‌، حرف می‌زند؟ 
سوسماری لغزید. 
راه افتادم‌. 
یونجه‌زاری سر راه‌. 
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ 
و فراموشی خاک‌. 

لب آبی 
گیوه‌ها را کَندم‌، و نشستم‌، پاها در آب‌: 
«من چه سبزم امروز 
و چه اندازه تنم هوشیار است‌! 
نکند اندوهی‌، سر رسد از پسِ کوه‌. 
چه کسی پشت درختان است؟ 
هیچ‌، می‌چرخد گاوی در کرد. 
ظهر تابستان است‌. 
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است‌. 
سایه‌هایی بی‌لک‌، 
گوشه‌ای روشن و پاک‌، 
کودکان احساس‌! جای بازی اینجاست‌. 
زندگی خالی نیست‌: 
مهربانی هست‌، سیب هست‌، ایمان هست‌. 
آری 
تا شقایق هست‌، زندگی باید کرد. 

در دل من چیزی است‌، مثل یک بیشه‌ی نور، مثل خواب دم صبح 

و چنان بی‌تابم‌، که دلم می‌خواهد 
بدَوَم تا تهِ دشت‌، بروم تا سر کوه‌. 
دورها آوایی است‌، که مرا می‌خواند.»

 

●        نشانی

«خانه‌ی دوست کجاست؟» در فَلَق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.


رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید 
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت‌: 

«نرسیده به درخت‌، 
کوچه‌باغی است که از خواب خدا سبزتر است 
و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است 
می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ‌، سر به در می‌آرد، 
پس به سمتِ گل تنهایی می‌پیچی‌، 
دو قدم مانده به گل‌، 
پای فواره‌ی جاوید اساطیر زمین می‌مانی 
و تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. 
در صمیمیت سیّال فضا، خِش‌خِشی می‌شنوی‌: 
کودکی می‌بینی 
رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه‌ی نور 
و از او می‌پرسی 
خانه‌ی دوست کجاست.»

 

●        واحه‌ای در لحظه

به سراغ من اگر می‌آیید، 
پشت هیچستانم‌. 

پشت هیچستان جایی است‌. 
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پُرِ قاصدهایی است 
که خبر می‌آرند، از گل واشده‌ی دورترین بوته‌ی خاک‌. 
روی شن‌ها هم‌، نقش‌های سُمِ اسبانِ سوارانِ ظریفی است 
که صبح 
به سر تپه‌ی معراج شقایق رفتند. 
پشت هیچستان‌، چتر خواهش باز است‌: 
تا نسیم عطشی در بُن برگی بدَوَد، 
زنگ باران به صدا می‌آید. 
آدم اینجا تنهاست 
و در این تنهایی‌، سایه‌ی نارونی تا ابدیّت جاری است‌. 

به سراغ من اگر می‌آیید، 
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد 
چینی نازک تنهایی من‌.

 

●        پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت‌، 
خواهم انداخت به آب‌. 

دور خواهم شد از این خاک غریب 
که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه‌ی عشق 
قهرمانان را بیدار کند. 

قایق از تور تهی 
و دل از آرزوی مروارید، 
همچنان خواهم راند. 
نه به آبی‌ها دل خواهم بست 
نه به دریا ـ پریانی که سر از خاک به‌در می‌آرند 
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران 
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان‌. 

همچنان خواهم راند. 
همچنان خواهم خواند: «دور باید شد، دور. 
مرد آن شهر اساطیر نداشت‌. 
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه‌ی انگور نبود. 

هیچ آیینه‌ی تالاری‌، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد. 
چاله‌‌آبی حتی‌، مشعلی را ننمود. 
دور باید شد، دور. 
شب سرودش را خواند، 
نوبت پنجره‌هاست.»

همچنان خواهم خواند. 
همچنان خواهم راند. 

پشت دریاها شهری است 
که در آن پنجره‌ها رو به تجلّی باز است‌. 
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فوّاره‌ی هوش بشری می‌نگرند. 
دست هر کودک ده‌ساله‌ی شهر، شاخه‌ی معرفتی است‌. 
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند 
که به یک شعله‌، به یک خواب لطیف‌. 
خاک‌، موسیقی احساس تو را می‌شنود 
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.


پشت دریاها شهری است 
که در آن وسعت خورشید به اندازه‌ی چشمان سحرخیزان است‌. 
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند. 

پشت دریاها شهری است‌! 
قایقی باید ساخت‌.

 

●        سوره‌ی تماشا

به تماشا سوگند 
و به آغاز کلام 
و به پرواز کبوتر از ذهن 
واژه‌ای در قفس است‌. 

حرف‌هایم، مثل یک تکه‌چمن روشن بود. 
من به آنان گفتم‌: 
آفتابی لب درگاه شماست 
که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد. 

و به آنان گفتم:

سنگ آرایش کوهستان نیست 
همچنانی که فلز، زیوری نیست به اندام کلنگ.
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است 
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند. 
پی گوهر باشید. 
لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببرید. 

و من آنان را، به صدای قدم پیک بشارت دادم 
و به نزدیکی روز، و به افزایش رنگ.
به طنین گل سرخ، پشت پَرچین سخن‌های درشت‌. 

و به آنان گفتم: 
هر که در حافظه چوب ببیند باغی 
صورتش در وَزشِ بیشه‌ی شور ابدی خواهد ماند. 
هرکه با مرغ هوا دوست شود 
خوابش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود. 
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند 
می‌گشاید گره پنجره‌ها را با آه‌. 

زیر بیدی بودیم‌. 
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم: 
«چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می‌خواهید؟»
می‌شنیدم که به هم می‌گفتند: 
«سحر می‌داند، سحر!»

سر هر کوه رسولی دیدند 
ابر انکار به دوش آوردند. 
باد را نازل کردیم 
تا کلاه از سرشان بردارد. 
خانه‌هاشان پُرِ داوودی بود، 
چشمشان را بستیم.
دستشان را نرساندیم به سرشاخه‌ی هوش‌. 
جیبشان را پر عادت کردیم‌. 
خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم‌.

 

●        جنبش واژه‌ی زیست

پشت کاجستان، برف‌. 
برف‌، یک دسته کلاغ‌. 
جاده یعنی غربت‌. 
باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب‌. 
شاخ پیچک و رسیدن‌، و حیاط‌. 

من، و دلتنگ‌، و این شیشه‌ی خیس‌. 
می‌نویسم‌، و فضا. 
می‌نویسم، و دو دیوار، و چندین گنجشک‌. 

یک نفر دلتنگ است‌. 
یک نفر می‌بافد. 
یک نفر می‌شمرد. 
یک نفر می‌خواند. 

زندگی یعنی: یک سار پرید. 
از چه دلتنگ شدی؟ 
دلخوشی‌ها کم نیست: مثلاً این خورشید، 
کودک پس‌فردا، 
کفتر آن هفته‌. 

یک نفر دیشب مُرد 
و هنوز، نان گندم خوب است‌. 
و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند. 

قطره‌ها در جریان‌، 
برف بر دوش سکوت 
و زمان روی ستون فقرات گل یاس‌.

 

●        ندای آغاز

کفش‌هایم کو، 
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟ 

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ‌. 
مادرم در خواب است‌. 
و منوچهر و پروانه‌، و شاید همه‌ی مردم شهر. 
شب خرداد به‌آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد 
و نسیمی خنک از حاشیه‌ی سبز پتو خواب مرا می‌روبد. 
بوی هجرت می‌آید: 
بالش من پر آواز پَرِ چلچله‌هاست‌. 

صبح خواهد شد 
و به این کاسه‌ی آب 
آسمان هجرت خواهد کرد. 

باید امشب بروم‌. 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم 
حرفی از جنس زمان نشنیدم‌. 
هیچ چشمی‌، عاشقانه به زمین خیره نبود. 
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد. 
هیچ‌کس زاغچه‌ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت‌. 


من به اندازه‌ی یک ابر دلم می‌گیرد 
وقتی از پنجره می‌بینم حوری 
ـ  دختر بالغ همسایه ـ  
پای کمیاب‌ترین نارون روی زمین 
فقه می‌خواند. 

چیزهایی هم هست‌، لحظه‌هایی پر اوج 
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم 
آن‌چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش 
آسمان تخم گذاشت‌. 
و شبی از شب‌ها 
مردی از من پرسید 
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم‌. 

باید امشب چمدانی را 
که به اندازه‌ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم 
و به سمتی بروم 
که درختان حماسی پیداست‌، 
رو به آن وسعت بی‌واژه که همواره مرا می‌خواند. 
یک نفر باز صدا زد: سهراب 
کفش‌هایم کو؟